اولین - باری که به سرم زد ازدواج کنم تو عروسی داداش وسطیم بود.20 سالم بود و تازه صدام از حالت خروسی در اومده بود و چون کلا خوانوادگی تو صورتمون زیاد مو در نمیاد و سیبیلو نیستیم تازه سیبلام در اومده بود و فکر میکردم قاطی مردا شدم شور و شوق عروسی داداشم از یه طرف ذوق سیبیلام از یه طرف باعث شد که برم تو فکر ازدواج و زن گرفتن.با یه دختری هم دوست بودم که وقتی بهش گفتم میخوام باهات ازدواج کنم هرهر و کرکر به من خندید و واصلا حرفمو جدی نگرفتولی من جدی بودم و وقتی که دید میخوام به خانواده ام بگم که بیایم خواستگاری قهر کردو تا یه مدت جوابمو ندادو گفت هم تو سنت کمه هم من و امادگی ازدواج ندارم و میخوام درس بخونم البته وقتی خانواده ام هم فهمیدن دستپاچه شدن و خیلی رک بهم گفتن تو هنوز بچه ای یه مدت قهر کردم و بعد دیگه فکر ازدواج هم از سرم افتاد