کلا بچه شیطونی بودم و از این نظر خیلی رفتارام تحت کنترل داشتن.به قول مادرم 4 تا بجه بزرگ کردم و ندونستم کی بزرگ شدن کی زن گرفتن کی شوهر کردن ولی تو روزی صد بار منو نصفه جون کردیحقم داشت من انگار ورژنم با بقیه عوض خونواده فرق داشتاونها هم چشم و گوش بسته نبودن اما مثلا داداشام ازدواجشون سنتی بود و دوست دختر نداشتن.ولی من از 19 سالگی دوست دختر دار شدم.تو جمع و مهمونی ها اکثرا سربه سرم دخترا میذاشتم و یا تو جمع های پسرونه که بیرون بودیم.ولی جلوی بابام یه پسری میشدم که به عقل جن هم نمیرسید من همون پسر بازیگوشمطوری که هر چی به بابام میگفتن اقای فلانی امیرسام مارو اذیت میکنه اصلا باور نمیکرد و میگفت پسر من بچه خوبیه 6 تا دختر عوض کردم و هیچ کدوم هم بابام نفهمید اما همیشه این کابوس با من بود وای اگه بابات بفهمه.در مورد تنبیهم اخرش نفهمیدم واقعا مادرم دلش واسم میسوخت و پول توجیبیم رو میداد یا پدرم سیاستش بود که پولو میداد به مادرم که اون بهم بده تا هم اون اقتدار خودش حفظ بشه هم ته تغاریش پیش دوستاش کم نیاره و غرور نوجونیش حفظ بشههر چی که بود یه بار هم زیر بار این تنبیه نرفتم ولی هر روز خیال اینو داشتم اگه امروز پول تو جیبی نداشته باشم چکار کنم با روح روان من بازی میکردن خخخ